شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنینن
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام .
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست ؟
او چو در من مرد نا گه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت.
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت .
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست.
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟
که اگر بویی داشت
همه سوی او روان می گشتند
نه هم اکنون به زانو افتد
که مرا هم بخرید
مجانی!!!
لحظه های نیامدنت را
و چه ساده شده بود
تمام تو را به صفحه انتظار کشیدن.
وقت آمدنت را ندیدی
درون دلم ریسه بسته بودم و
کوبه های قلبم را گفته بودم
آمدنت را چو مطربان بنوازند...
«چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت
آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
و فاصله
تجربه ای بیهوده است...»
تو ساده دل کندی ولی،تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی،بازم منو خط میزنی
تو با خودت هم دشمنی...
کی با یه جمله مثل من ،میتونه آرومت کنه؟
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه؟
دلگیرم از این شهر سرد،این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی،حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها ،سوی چشامو میبره
عطرت از پیراهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم ،هرروز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
محکم بگیرم دست تو،احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه،پروازمو پرپر کنی...
این همه حسود بودم و نمی دانستم!
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد، به چشم های آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند، به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد... حسادت می کنم من آنقدر عاشقم که طبیعت بدبینم طبیعت پر از نفس های آدمیست که مرا وادار می کند حسادت کنم به تنهایی ام به جهان و به خاطره ای دور از تو ...
من پذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي بر خوردهاي سرد را
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که زچشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز به سویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
کلبه خاموش مرا کورسوی یاد تو روشن میکند و چشمان من در انتظار جاده های بی پایان
هنوز هم انگشتان به شوق تو به رقص در می آیند و من باز خواهم نوشت
به یادت