تبليغاتX
به یادت
به وبلاگ خودتان خوش آمدید

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:32 توسط ..:: سیما ::..

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا او مرده در من کاینچنینن

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟

لیک در آینه می بینم که وای

سایه ای هم زآنچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه هندو بناز

پای میکوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمیجویم بسوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام .

می روم ... اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست ؟

او چو در من مرد نا گه هرچه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت.

گوییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت .

آه ... آری ... این منم ... اما چه سود

او که در من بود دیگر نیست نیست.

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست ؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:10 توسط ..:: سیما ::..

عاشقی مثل گلی مصنوعیست

که اگر بویی داشت

همه سوی او روان می گشتند

نه هم اکنون به زانو افتد

که مرا هم بخرید

 مجانی!!!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:17 توسط ..:: سیما ::..

پنجره ها همه چشم شده بودند

لحظه های نیامدنت را

و چه ساده شده بود

تمام تو را به صفحه انتظار کشیدن.

وقت آمدنت را ندیدی

درون دلم ریسه بسته بودم و

کوبه های قلبم را گفته بودم

آمدنت را چو مطربان بنوازند...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:55 توسط ..:: سیما ::..

«چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت

آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

و فاصله

تجربه ای بیهوده است...»




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:47 توسط ..:: سیما ::..

باید تو رو پیدا کنم،شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی،تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی،بازم منو خط میزنی

تو با خودت هم دشمنی...

کی با یه جمله مثل من ،میتونه آرومت کنه؟

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه؟

دلگیرم از این شهر سرد،این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی،حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها ،سوی چشامو میبره

عطرت از پیراهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم ،هرروز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

محکم بگیرم دست تو،احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه،پروازمو پرپر کنی...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:21 توسط ..:: سیما ::..

این همه حسود بودم و نمی دانستم!

به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد،

به چشم های آشنا و پر آزار

که بی حیا نگاهت می کند،

به آفتابی که فقط

 تلاش گرم کردن تو را دارد...

حسادت می کنم

من آنقدر عاشقم که طبیعت

بدبینم

طبیعت پر از نفس های آدمیست

که مرا وادار می کند

حسادت کنم

به تنهایی ام

                 به جهان

                               و به خاطره ای دور از تو ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:34 توسط ..:: سیما ::..

من پذيرفتم که عشق افسانه است  

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت کنم    

با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش  

از عذاب ديدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما مي روي    

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را         

تلخي بر خوردهاي سرد را




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:21 توسط ..:: سیما ::..

باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که زچشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز به سویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:5 توسط ..:: سیما ::..

کلبه خاموش مرا کورسوی یاد تو روشن میکند و چشمان من در انتظار جاده های بی پایان

هنوز هم انگشتان به شوق تو به رقص در می آیند و من باز خواهم نوشت

به یادت 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:3 توسط ..:: سیما ::..