
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت:
ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنكه مي پنداشتيم
همیشه غصه تکرار آن دوران شیرین است ویاد خوب روزهای رفته حجم قلبم را لبالب از هر هراسی تلخ می سازد و موج یادها بر ساحل دریای احساسم چه بی رحمانه می تازد ...
چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
در حسرت چشم تودل ماه شکست
چشمان هزار غنچه در راه شکست
تو رفتي و بعد تو دلم مثل بلور
افتاد ز برج شوق و نا گاه شکست
زیر نور عشق و به یادت

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنینن
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام .
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست ؟
او چو در من مرد نا گه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت.
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت .
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست.
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟
که اگر بویی داشت
همه سوی او روان می گشتند
نه هم اکنون به زانو افتد
که مرا هم بخرید
مجانی!!!
لحظه های نیامدنت را
و چه ساده شده بود
تمام تو را به صفحه انتظار کشیدن.
وقت آمدنت را ندیدی
درون دلم ریسه بسته بودم و
کوبه های قلبم را گفته بودم
آمدنت را چو مطربان بنوازند...